تبليغاتX
بهار
حالا

اتشی که شعله میکشد
در ان سوی مرزهای بودنم
مرا به خاکستری تبدیل میکند
که  بر مردابی غبار گرفته
فرومی نشیند
و تنها ان نیلوفر تنها
می داند که
سرما در انزوای این
تاریکی پنهان
چگونه حجم خشک زمان را
در اینه ها تکثیر میکند
و در اواز
احزن الود این قطره های بر باد رفته
که درصورت دوستیها
به غربت سرازیر می شوند
هنوز نسیمی در گوش
هزارویکشب
نجوا میکند از
کسی که یک شب
رد پاهایش را بر خاک
باغچه با دروغ کاشت
ودر رگ هستی
(فقط یک جمله (ای کاش)را با دوهلال  ترسیم کرد
از اواز کرکسی که
زندگی را در چنگال های به مرگ نشسته اش
می رقصد
وبر باور عروسکی زوزه می کشد که
تصویری از اندوه را در
پوسیدگی یک جمله
از دوخط نا مفهوم را
م..ی
م..ی
رد

از اسمان
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 18:53  توسط پرستو  | 

 

 قدش کوتاه بود .باشه
چشاش زاغ بود باشه
موهاش..یه کوچولوبه کچلی میزد

مهم خودش بود که لیلای من بود
نه بابا منکه مجنون نبودم.مجنونش شده بودم.بدجوری خاطر خواش بودم
اگه کسی فقط اسم (لام) رونوک زبونش می اورد .گوش تا گوششومی بریدم
شوخی نبوداز بچگی می پاییدمش.نمیگذاشتم افتاب بیشتر رو صورتش که
من براش میمردم بتابه چه برسه به چشمی که بهش خیره بشه
از کاسه درش می اوردم!
صداشو دوست داشتم وای اگه بدونید میمردم براش..با صدای  اون از خواب پا میشدم.
راه رفتنش مثل راه رفتن کبک خرامان بود ساعتها می ایستادم واگه بالا پشت بوم میومد نگاش میکردم
حتی پلک هم نمیزدم مبادا تصویرش خدشه داربشه تو ذهنم تو دیدم!
.تا اونروز خبر دار شدهم یکی از شهر اومده ومیخوادش
اینو از علی شنیدم.یواشکی بیخ گوشم که وز وز کرد حلقشو با دوتا دستام اونقدر فشار دادم که کم مونده بود خفه شه..خدا بهش رحم کرد که امیر سر رسید و از دست من نجاتش داد
نه از دست من بابا اشتباه شد از دسه عزرائیل
خلاصه اینکه اتیش گرفتم جزغاله شدم   و در حالیکه دود از کله ام بلند شده بود
دوان دوان خودمورسوندم جاییکه وعده گاهمون بود..البته با اجازه تون باس بگم من
قرارو تعیین میکردم اون گاه گاهی با رفقاش برا هواخوری میومد..فقط هم همونجا
کنا ر اون تپه های سرسبز. 
که می رسیدم خرامیدنشوبا هزار امید و ارزو تماشا میکردم
وقتی سرشو بلند میکرد و نیم نگاهی بهم می انداخت میخواستم برم بغلش کنم
و اونقد ببوسمش که جونم دربیاد..اما از جعفر خان می ترسیدم
انگار این مرد کارو زندگی نداشت..با یه چوب زیر بغلش مدام عشق منو می پایید
داشتم میگفتم کنار اون تپه که رسیدم ندیدمش..ای داد افتاب که درست بالا سرم بود پس چرا بیمعرفت نیومده بود..
خواستم لعنتش کنم دلم طاقت نیورد..تقصیر اون نبود لابد جعفر خان امروز زندونیش کرده بود..خودمو  جلدی رسوندم بالا پشت بوم. قلبم تالاپ تولوپی میکرد که نگو ونپرس.یواشکی حیاطو نگاه کردم شاید کنار باغچه باشه
اما نبود..دیگه طاقت نیووردم و ازون بالا داد زدم جعفر خان اخرش کار خودتو کردی و خروس لاری رو فروختی؟
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 17:53  توسط پرستو  | 


تنوره می کشد
ودرختها شاخ و برگ می تکانند
و گنجشکی که راه گم کرده
می ترسد
تپیدن در انزوای راه را که
تنفس میکنی
از پشت پنجره سرک میکشد
این لبخند ها به تمامی رگ زمین
واژه واژه خوشی را پوستم لمس میکند
تا غنچه ی ناشناخته را در دستان
نور رها میکنی
گنجشک در لانه ی دیروزش بیقراری را
شعله می کشد
تیک تاک را در هم میشکنم
برای چیدن لبخند هایت که
در کهکشانها
مرا خواب میکند
نبض که میزند صدایت را قدم بر میدارم
اتشین
بزرگ
و سینه ی  بزرگ گنجشک تورا می کوبددر تنگنای قفس

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 19:57  توسط پرستو  | 


ترا من دوست دارم
مثل گندم مثل سیبی
در اوجم تا به قله
یا نشیبی
ترا من دوست دارم مثل شبنم
مثل سایه
به غربت یا دران دشت کویری
ترا من دوست دارم مثل باران
به پشت پنجره
فصل بهاران
ترا من دوست دارم مثل ماهی
گهی افتاده در ساحل
به دریا
گهی افتاده در رودی
و چاهی
ترا من دوست دارم همچو کوهی
که هر لحظه در اوجی و شکوهی
ترا من دوست دارم همچو اتش
زمستانی
ویخ
سرما ندارد
هیچ
تابش(با فتحه بخوانیدلطفا).همون تابیدن میشه معنیش فک کنم
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 21:52  توسط پرستو  | 

بر در خانه ات
با جام
دل از کف داده
درهوایت گیسوانم می رقصد
دستم را در دستانت
سرم رابر شانه هایت
ودیده هایم
که پابرجایی.........
لیلی ام
این بار
تو مجنون وار!
بشکن جام لیلی را
بر در خانه ات
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 20:19  توسط پرستو  | 


تو حوارا شکن
اما نه بی عشق!
چو مجنون پا به زنجیر
غل به گردن
مست و افتان!!!!!

در وادی عشق!
تو حوارا شکن

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 20:17  توسط پرستو  | 


زن خم شد و چادرش را از رو زمین
 برداشت و سرش کرد و غرولند کنان به طرف
در خروجی رفت
زمزمه هایش را تمامی درختان از بر کرده بودند
-الهی خیر نبینی مرد.منکه هیچ خیری تو زندگی با تو ندیدم
حالام میرم خونه ی پدرم..اونقد باید بیای التماس کنی که موهات سفید بشه
اصلا دیگه نه من نه تو خلاص..مهرم حلال جونم ازاد.بهتر ازتو پیدا نشه
لنگه تو که پیدا میشه! مگه من چیم از اقدس دختر حاج رجب کمتره؟
مرد تو اینه به خودش نگاه کرد و گفت:
الهی ذلیل بشی! زن که نیست عزرائیله.خدا خلقش کرده جونمو بگیره
برو که دیگه بر نگردی..تازه از شرت راحت شدم.
..میرم همین دختره عصمت رو میگیرم.

.مگه چند سالشه تازه میره تو نوزده!!!!!

و دختر کوچکی که محکم پاهای پدرشو بغل کرده بود و گریه میکرد ..نه بابا تروخدا
نذار مامان بره.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 20:15  توسط پرستو  | 

ـبابا یه ماشین چرا نمیخری؟
-مگه من مخم تاب داره ماشین بخرم؟
با قیمت سرسام اور !که سه روز بیارمش بیرون
تازه بنزینم ازاد بخرم
نه جانم  بهترین وسیله همون اتوبوسه!
ومترو جانم مترو!


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 20:13  توسط پرستو  | 

پیراهن ستاره ها
نمناک است
ابرها در حال وداعند
با غمی سنگین
رازهایم را در سکوت
با توگفته ام
وتو در سکوت
گوش داده ای
دستهای کوچکم را بگیر
که بیتو دیر زمانیست مرده ام
وتو در یاس
کلمه ها را در من جاری کرده ای
تا دوباره
امید را در اسمان
با بال رنگین
پرواز دهی
ومن در انتظار
چشم دوخته ام
به پیراهن ستاره ها که نمناک است

پرطاووس قشنگ است به کرکس ندهند
معرفت در گرانیست به هرکس ندهند
+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 9:35  توسط پرستو  | 

با مادرش سوار شد و کنارم نشست
بعد پاهاشو انداخت رو هم دیگه وخم شد نگاهم کرد.ازینکارش خنده ام گرفت
لبخندی تحویلش دادم .خودشو بهمچسباند ویواشکی گفت:
اداری از مدرسه میای؟
با بالا انداختن ابروهام بهش جواب منفی دادم.دوتا دستاشو گذاشت کنار دهنش و خودشو بالا کشید و زیر گوشم گفت:
کارت درست نبود باید از زبونت استفاده کنی مثل من
مامانش که متوجه حرکات دختر کوچولوش شده بود.با دستش یکی زد پشت گردنش و مجبورش کرد که رو صندلیش بشینه و مزاحم من نشه
اما اون گفت: چیه خودت میگی ادم باید  مودبانه جواب بده نه که سرشو تکون بده
تازه این دختر خانوم ابروهاشو بالا میندازه.
مامانش ازم عذر خواهی کرد.ولی من بهش گفتم :
راس میگه ..نیازی به عذرخواهی نیست
که درین موقع برگشت وبه مامانش گفت:
بفرما نمیشه شما دخالت نکنی منکه  خصوصی داشتم حرف میزدم.حالا کرایه رو بده
به اقای راننده بدم..نه اصلا خودت حساب کن منکه غلام خصوصی بابات نیستم
ادب ازکه اموختی؟
+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 9:32  توسط پرستو  | 

 

جديدترين كدهای جاوا